زندگی دوباره گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند درباره وبلاگ سلام به وبلاگ من خوش اومدید امیدوارم مطالب این وبلاگ برای شما مفید باشه آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان پنج شنبه 14 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 19:53 :: نويسنده : سارا علیزاده
زندگی سرآغازی است پی درپی..... سه شنبه 12 مهر 1390برچسب:داستان, :: 20:43 :: نويسنده : سارا علیزاده
سخنان مردی را نقل میکنم که در مراسم تدفین دوستی سخن می گفت. دو شنبه 11 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 23:0 :: نويسنده : سارا علیزاده
رویاهایت را باور کن ... به آن ها بی اعتنا مباش یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 15:32 :: نويسنده : سارا علیزاده
نیرویی ازآن توست , باور نکردنی باور کن که می توانی. یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:متن, :: 15:23 :: نويسنده : سارا علیزاده
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر جمعه 8 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 16:17 :: نويسنده : سارا علیزاده
تو انسانی مفید و ارزنده هستی- نه به این دلیل که دیگری این را می گوید. نه به این دلیل که پول زیادی در می آوری- به این دلیل که تصمیم می گیری این را بپذیری جمعه 8 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 16:10 :: نويسنده : سارا علیزاده
بیشتر مردم به پشت شیشه خودروهایشان این برچسب را می زنند : "امروز، اولین روز از بقیه زندگی من است." من ترجیح می دهم این گونه تصور کنم : "امروز، آخرین روز زندگی من است و می خواهم به گونه ای زندگی کنم که گویی دیگر هیچ فرصتی ندارم". پنج شنبه 7 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 16:50 :: نويسنده : سارا علیزاده
ما نمی توانیم چیزی را که دوست داریم طلب کنیم مگر اینکه بدانیم آن چیز چیست . تعداد زیادی از مردم نمی دانند جه می خواهند یا خیلی کمتر ار آن چه را که شایسته اش هستند طلب میکنند پنج شنبه 7 مهر 1390برچسب:داستان, :: 16:45 :: نويسنده : سارا علیزاده
روزی روزگاری کشاورزی هنگام شخم زدن زمین خود صدای عجیبی از لبه ی گاو آهن خود شنید نگاهی به زمین کرد وپس از کنار زدن خاک متوجه صندوقی پر از سکه های طلا در مزرعه شد. این اقبالی بزرگ برای او بود . با خود اندیشید با آنها چه کار کند؟ سرانجام تصمیمش را گرفت که هیچ تصمیمی برای خرج کردن آنها نگیرد .آن صندوق مملو از سکه های طلا یعنی آن گنج گران بها برای امنیت وی در زمان بروز حادثه خواهد بود!!! بنابراین آن را در انتهای زمینش خاک کرد.واین احساس امنیت شخصیت وی را دگرگون ساخت : او از انسانی خشک و سخت تبدیل به فرد آرامی شد دیگر بد خلق و عبوس نبود و فردی دوست داشتنی گشت ومانند قبل ناشکیبا و تند نبود بلکه مبدل به انسانی بردبار شد . و از آن پس زندگی زیبا و خوشی رو تجربه کرد چون می دانست که اگر شرایط سختی برایش پیش بیاید می تواند با تکیه بر طلا هایش با آن مقابله کند .سال های زیادی گشت و یایان عمر کشاورز نزدیک شد . او در آخرین ساعات زندگی اش رازش را با فرزندانش در میان گذاشت و از دنیا رفت. روز بعد فرزندان وی به جست و جوی صندوق پرداختن و آن را یافتن ولی صندوق خالی بود!
نکته جالب توجه در این داستان است که ثروتمند بودن احساس امنیت و خوشبختی را برای پیرمرد به ارمغان نیاورده بلکه فکر ثروتمند بودن باعث رضایت و خوشی او شده بود. توجه کنید: خود ثروت نه بلکه فکر آن! وقتی فکری در سر دارید که باعث ناراحتی تان می شود به یاد این داستان بیفتید
پنج شنبه 6 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 23:59 :: نويسنده : سارا علیزاده
"اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ میکند, بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مثل آغاز." پيوندها
|
|||
![]() |