زندگی دوباره گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند درباره وبلاگ سلام به وبلاگ من خوش اومدید امیدوارم مطالب این وبلاگ برای شما مفید باشه آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان سه شنبه 26 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 15:51 :: نويسنده : سارا علیزاده
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند چهار شنبه 20 مهر 1390برچسب:متن, :: 16:11 :: نويسنده : سارا علیزاده
در آغاز راهم می خواهم زندگیم را به کلی دگرکون سازم چهار شنبه 20 مهر 1390برچسب:داستان, :: 16:0 :: نويسنده : سارا علیزاده
خواب دیدم در خواب باخدا گفتگوی داشتم چهار شنبه 20 مهر 1390برچسب:متن, :: 15:46 :: نويسنده : سارا علیزاده
بی تردید سرخوردگی ها سه شنبه 19 مهر 1390برچسب:متن, :: 15:17 :: نويسنده : سارا علیزاده
زندگی را نخواهیم فهمید اگر.......... از همه گل های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرورفنه است. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به ابن خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزو هایمان اجابت نشدند. زندگی را نخواهیم فهمید اگر عزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم. زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی نتیجه ماند. زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می شوند , پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز, یک دوست غافل به ما خیانت کرده و از ما سوء استفاده کرد. زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس ها و فرصت های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که دریک یا چند تا از فرصت ها موفق نبوده ایم. فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته ای می رسیم و صد کلید در دستمان است هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آن ها در را باز کند . گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم. فقط به این خاطر که نود ونه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن ها و دوباره بلند شدن هاست که معنای زندگی فهمیده می شود و ما به توانایی ها و قدرت های درون خود بیشتر آشنا می شویم . زندگی را نخواهیم فهمید اگر ترس از زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم. دو شنبه 18 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 19:27 :: نويسنده : سارا علیزاده
اگر بدانی کیستی, خواسته ات چیست , و چرا اینگونه می خواهی , گر خود را باور داشته باشی با عزمی راسخ و نگرشی مثبت دنیایی خواهی ساخت از آن خود, اگر تنها اراده کنی. دو شنبه 18 مهر 1390برچسب:متن, :: 19:18 :: نويسنده : سارا علیزاده
زندگی از آن توست, با اراده ای فولادین
تصمیم بگیر
وبه سوی هدف گام بردار, نیرویت را جمع کن
وبه خواسته ات عشق بورز,عشقی صادقانه ,
عزم ات را جزم کن
تا به جنگل که می روی بخشی از طبیت شوی,
خود را قوی کن
تا زندگی ات را آنگونه که می خواهی پیش ببری
دیگری را توان این کار نیست
اراده کن
تا زندگیت را سالم,شگفت انگیز,ارزشمند و سراسر شادمانه سازی شنبه 16 مهر 1390برچسب:متن, :: 15:46 :: نويسنده : سارا علیزاده
ما نمیتوانیم خواست دیگران را برآوریم: جمعه 15 مهر 1390برچسب:متن, :: 17:52 :: نويسنده : سارا علیزاده
هرچه طلب کنی , همان را به دست می آوری پنج شنبه 14 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 19:53 :: نويسنده : سارا علیزاده
زندگی سرآغازی است پی درپی..... سه شنبه 12 مهر 1390برچسب:داستان, :: 20:43 :: نويسنده : سارا علیزاده
سخنان مردی را نقل میکنم که در مراسم تدفین دوستی سخن می گفت. دو شنبه 11 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 23:0 :: نويسنده : سارا علیزاده
رویاهایت را باور کن ... به آن ها بی اعتنا مباش یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 15:32 :: نويسنده : سارا علیزاده
نیرویی ازآن توست , باور نکردنی باور کن که می توانی. یک شنبه 10 مهر 1390برچسب:متن, :: 15:23 :: نويسنده : سارا علیزاده
به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر جمعه 8 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 16:17 :: نويسنده : سارا علیزاده
تو انسانی مفید و ارزنده هستی- نه به این دلیل که دیگری این را می گوید. نه به این دلیل که پول زیادی در می آوری- به این دلیل که تصمیم می گیری این را بپذیری جمعه 8 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 16:10 :: نويسنده : سارا علیزاده
بیشتر مردم به پشت شیشه خودروهایشان این برچسب را می زنند : "امروز، اولین روز از بقیه زندگی من است." من ترجیح می دهم این گونه تصور کنم : "امروز، آخرین روز زندگی من است و می خواهم به گونه ای زندگی کنم که گویی دیگر هیچ فرصتی ندارم". پنج شنبه 7 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 16:50 :: نويسنده : سارا علیزاده
ما نمی توانیم چیزی را که دوست داریم طلب کنیم مگر اینکه بدانیم آن چیز چیست . تعداد زیادی از مردم نمی دانند جه می خواهند یا خیلی کمتر ار آن چه را که شایسته اش هستند طلب میکنند پنج شنبه 7 مهر 1390برچسب:داستان, :: 16:45 :: نويسنده : سارا علیزاده
روزی روزگاری کشاورزی هنگام شخم زدن زمین خود صدای عجیبی از لبه ی گاو آهن خود شنید نگاهی به زمین کرد وپس از کنار زدن خاک متوجه صندوقی پر از سکه های طلا در مزرعه شد. این اقبالی بزرگ برای او بود . با خود اندیشید با آنها چه کار کند؟ سرانجام تصمیمش را گرفت که هیچ تصمیمی برای خرج کردن آنها نگیرد .آن صندوق مملو از سکه های طلا یعنی آن گنج گران بها برای امنیت وی در زمان بروز حادثه خواهد بود!!! بنابراین آن را در انتهای زمینش خاک کرد.واین احساس امنیت شخصیت وی را دگرگون ساخت : او از انسانی خشک و سخت تبدیل به فرد آرامی شد دیگر بد خلق و عبوس نبود و فردی دوست داشتنی گشت ومانند قبل ناشکیبا و تند نبود بلکه مبدل به انسانی بردبار شد . و از آن پس زندگی زیبا و خوشی رو تجربه کرد چون می دانست که اگر شرایط سختی برایش پیش بیاید می تواند با تکیه بر طلا هایش با آن مقابله کند .سال های زیادی گشت و یایان عمر کشاورز نزدیک شد . او در آخرین ساعات زندگی اش رازش را با فرزندانش در میان گذاشت و از دنیا رفت. روز بعد فرزندان وی به جست و جوی صندوق پرداختن و آن را یافتن ولی صندوق خالی بود!
نکته جالب توجه در این داستان است که ثروتمند بودن احساس امنیت و خوشبختی را برای پیرمرد به ارمغان نیاورده بلکه فکر ثروتمند بودن باعث رضایت و خوشی او شده بود. توجه کنید: خود ثروت نه بلکه فکر آن! وقتی فکری در سر دارید که باعث ناراحتی تان می شود به یاد این داستان بیفتید
پنج شنبه 6 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 23:59 :: نويسنده : سارا علیزاده
"اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ میکند, بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مثل آغاز." چهار شنبه 6 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 14:2 :: نويسنده : سارا علیزاده
آنچه انسان را غرق میکند در آب افتادن نیست بلکه در زیر آب ماندن است سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:داستان, :: 22:18 :: نويسنده : سارا علیزاده
سحر نام تمام دختران دنیاست
سحر جان نکاتی هست که باید بدانی ، هرچند که می دانم می دانی پس هدف از این نوشته فقط یادآوری دانسته های توست.
مدیریت فردی :
سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:متن, :: 20:25 :: نويسنده : سارا علیزاده
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید ! هیچ کسی به او کاری نمی داد همه میگفتند: تو به هیچ دردی نمیخوری. یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند , مداد سفید تا صبح کار کرد ماه کشید مهتاب کشید وآنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچکتر شد صبح توی جعبه ی مداد رنگی دیگر مداد سفیدی نبود جای خالی او با هیچ رنگی پرنشد هیاهو ها گاهی آدم را گیج میکند . آنقدر که فکر میکنی شاید واقعا خبری در این شلوغی هاست! گاهی هم شاید خودت را انداخته باشی وسط شلوغی ها دیده باشی واقعا خبری نیست. گاهی هم شاید به جایگاه کسی در همان هیاهو و رنگ ها حسرت خورده باشی . درآن وقت ها تو همان مداد سفیدی. در این دنیا به جای آنکه جای دیگران را بگیری . بگرد و جای خودت را پیدا کن ! وقتی دیگران در هیاهوی کارهایشان مشغولند تو بگرد و کار خودت را پیدا کن ماه بکش مهتاب بکش ستاره بکش زیبا باش سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 20:25 :: نويسنده : سارا علیزاده
هر کس از ابتدای تولد نامی دارد اما باید بیاموزد که زندگی خویش را با واژه ای نام گذاری کند که برای معنا بخشیدن به آن انتخاب کرده است سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:متن, :: 20:25 :: نويسنده : سارا علیزاده
گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای! سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 20:25 :: نويسنده : سارا علیزاده
هیچ راه میان بری وجود ندارد هیچ چیز ارزان به دست نمی آید و همیشه بهترین راه دشوارترین است امروز فردایی است که دیروز نگرانش بودی سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:داستان, :: 20:25 :: نويسنده : سارا علیزاده
دو تا دانه توی خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند
دانه ی اولی گفت : من میخواهم رشد کنم من میخواهم ریشه هایم را هرچه عمیق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هایم را از میان پوسته ی زمین بالای سرم پخش کنم من میخواهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم من میخواهم گرمای آفتاب را روی صورتم و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم.. و دانه روئید.
دانه ی دومی گفت : من می ترسم اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم نمیدانم که در آن تاریکی با چه چیزهای روبه رو خواهم شد اگر از میان خاک سمت بالای سرم را نگاه کنم امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببینند چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شدند و ماری قصد خوردن آن ها را کند؟ تازه اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل ننشینند احتمال دارد بچه ی کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد .نه , همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود . ودانه منتظر ماند
و مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کندو کاو زمین بود دانه را دید و در یک چشم برهم زدن قورتش داد
آن عده از انسان ها که از حرکت و رشد می ترسند به وسیله زندگی بلعیده میشوند سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 20:25 :: نويسنده : سارا علیزاده
باد می وزد میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی تصمیم با تو است سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 20:25 :: نويسنده : سارا علیزاده
انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 20:25 :: نويسنده : سارا علیزاده
سه شنبه 5 مهر 1390برچسب:جملات کوتاه, :: 20:25 :: نويسنده : سارا علیزاده
بزرگترین افسوس آدمی این است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند و به یاد می آورد زمانی را که میتوانست اما نمی خواست پيوندها
|
|||
![]() |